خرید بک لینک
سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی…که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادیسلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آییوَ میدانم برای من، امیدی رفته بر بادیبه خاطر داریَم آیا؟ ،به خاطر دارمت،آری!سلام ای باورِ پاکی، که از چشمم نیفتادیتو در من زنده ای،…هستی!، گمانم دوستت دارمکه با هر واژه ی شعرم، عجینی، مثل همزادیسکوتم را نکن باور، خودت هم خوب میدانیکه در اشعارِ من چیزی، شبیهِ داد و فریادیفلانی وصفِ این حسرت، مگر در شعر میگنجد؟!تصور کن درِ حجله، بمیرد تازه دامادیاسیرِ عشقِ من بودی، زمانی…لحظه ای، روزیرهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادینوشتی :بی تو میمیرم، خرابت میشوم عمریخلافِ آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!!نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادَم!نه حتی نامه ای…شعری، برایِ من فرستادیحقیقت زهر تلخی شد، که آگاهانه نوشیدماز این هم تلخ تر باشی، همان شیرینِ فرهادیشاعر : محمدرضا نظری

برچسب: نویسنده: مهتاب رنجبر تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 22:54

تو بگو ماه کجاست؟

تو مرا خانه ببر…..

دل من نابیناست.
تو بگو آه چه طعمی دارد؟

تو بگو ابر چرا می بارد؟
باد در گوش درخت،

چه آوازی می خواند؟
سرو شیراز چرا آزاد است؟


بر لب خار چرا فریاد است؟
این چه شهری است؟

همان جابلقاست
ما کجا گمشده ایم؟


ته بن بست،چرا ناپیداست؟
تو بگو ماه کجاست؟

تو مرا خانه ببر
دل من نابیناست

محمد صالح علا

برچسب: نویسنده: مهتاب رنجبر تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 22:54

کسی نمیداندجادهها برای چه طولانی اندشب برای چه درازهوا چرا بارانیستایستگاهها چرا خالی ؟؟کسی نمیداندفصل هابرگ هاهفتههای هزار روزهخوابهای هزار پارهانفجارِ بی طنینِ یک بغضچه ربطی به کوچه داردچه ربطی به انتظاری سوختهبه ابهامِ مرگ آورِ یک تاخیربه حافظه ی خونینِ یک مسافر داردکسی نمیداندباغچه چگونه پر از اندوهِ یاس میشودو مهتاببا چه حسرتی از گیسوانِ سیاهِ یک زن تاب میخوردکه شوقِ نوازشچه دیوانه واردر دستهای مردِ عاشق سُر میخوردکسی نمیدانددر ادعای ما و آینهآینه ... برای چه ؟؟؟نیکی فیروزکوهی

برچسب: نویسنده: مهتاب رنجبر تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 22:54

صفحه بندی